آبـکـنـار مـا

مـطالـب فـرهنـگـی خـطـه زیبـای آبـکـنـار

تسلیت
نویسنده : روستا زاده آبکنار - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩
 

اطلاع یافتیم آقای شاپور شفیع زاده همسایه دیوار به دیوار ما چشم از جهان فرو بستند و امروز 29 آبان در مراسمی کم نظیر به خاک سپرده شدند.

ضمن ابراز تأسف از بروز این ضایعه ،  به خانواده بزرگ شفیع زاده بویژه فرزند برومندش آقا سینا تسلیت عرض می کنیم و برای تک تک آنان آرزوی صبر و بردباری داریم.

روحش شاد و یادش گرامی

××××××××××××××××

جناب آقای مسعود بلوکی

در گذشت مادر بزرگوارتان را تسلیت می گویم و آرزوی صبر برای شما و خاندان بزرگ شما دارم.


 
 
آبکناری حاضر جواب
نویسنده : روستا زاده آبکنار - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥
 

اهمیت تبلیغات

آن روستا زاده دانا می خواست اهمیت تبلیغات را گوشزد کند ، همیشه موضوع تفاوت تخم مرغ و تخم اردک را مثال می زد و می گفت با اینکه تخم اردک هم درشت تر است و هم خاصیت بیشتری دارد ولی به هیچ وجه به اندازه تخم مرغ مشتری پسند نیست و بازار خوبی ندارد.

ایشان در توضیح این تفاوت می گفتند:

-  مرغ پس از هر بار تخم گذاشتن شروع می کند به داد و فریاد ، تمام عالم و آدم را با خبر می کند که امروز هم یک تخم 50 گرمی گذاشته ، مرغ های آبکنار می گویند کد کد کداز....... و مرغ های فارسی زبان قد قد قدا سر می دهند .

نباید فکر کرد که مرغ ها بدون منظور تبلیغاتی چنین کاری را انجام می دهند ، چرا که اگرعلت آن را فقط یک عمل غریزی فرض کنیم ، باید پس از تخم گذاری در لانه خود باقی می ماندند و می سوختند و می ساختند و یا با شدیدترین فریادها عکس العمل نشان می دادند ، یا حداقل سرو صدا را از داخل لانه شروع می کردند و بقیه را در خارج از لانه ادامه می دادند.

در حالی که به محض خروج از اطاق زایمان شروع می کنند به داد و هوار و زمین و آسمان را به هم می دوزند به نحوی که آرام و قرار را از تمام موجودات اطراف حتی خروس ها می گیرند و خروس ها نیز حیرت خود را با گردن بر افراشته و صدای اوهو هو........ اوهو هو..............نشان می دهند، یعنی این چه کاریه؟ چرا آبرو ریزی می کنید؟

-  در عوض اردک بیچاره که همیشه تخم های 95 گرمی عرضه می کند و چون این کار را بی سرو و صدا و با وقار هرچه تمام تر انجام می دهد ، نظر کسی را به خود جلب نمی کند.

××××××××××××××××××××××××

پیر مردی بار سنگینی بر دوش حمل می کرد که با شرایط جسمانی او تناسب نداشت ،  از سنگینی بار تقریبا" توان طی ادامه راه را از دست داده بود ، قدم های آهسته تر بر می داشت و هر چند قدم که به جلو بر می داشت لحظاتی بارش را بر زمین گذاشته و استراحت می کرد. 

رهگذری که از روبرو به وی نزدیک می شد و حال نزار پیر مرد را نظاره گر بود، با خود اندیشید اگر نمی تواند در حمل بار کمک کند، حداقل می تواند با کلام خود روحیه بخش باشد و به محض رسیدن به  او با صدای رسا و لحن کشیده گفت:

-  خــــــدا قـــــوت مشــــــتی ....

پیر مرد فرصت را غنیمت می شمرد و بارش را به زمین انداخته  و شروع می کند به غرولند کردن و رو به رهگذر و با عصبانیت می گوید:

-  حالا خوب شد؟ شما که نمی گذارید ما کارمان را انجام دهیم !

بنده خدا از گفته خود پشیمان شد و با شرمندگی گفت:

-  مشتی جان من که چیز بدی به شما نگفتم ، به شما گفتم خدا قوت که کمی نیرو بگیرید و اگر نمی توانید بار به این بزرگی را به مقصد برسانید بهتر است از اول آنرا  بر دوش نگیرید تا مجبور نباشید بهانه های بنی اسرائیلی جور کنید.

×××××××××××××××××

 فقط جهت یاد آوری چون احتمالا" همه شنیده اند:

می گویند یک آبکناری حاضر جواب حدود 45 یا 50 سال پیش در انزلی به یک فروشنده دوره گرد می رسد و قیمت اجناس را از وی می پرسد و در میان همه آنها قصد خرید یک چوب سیگار می کند و می پرسد:

- مشتی جان موشتک چند؟ (چوب سیگار چند؟)

فروشنده می گوید:

- یک قران (یک ریال)

آبکناری احساس می کند قیمت یک چوب سیگار که چندان طول وعرضی ندارد نباید به این حد گران باشد و بلافاصله با کامپیوتر مغزش محاسباتی انجام می دهد و با تعجب و کمی عصبانیت و با همان لهجه شیرین خودمانی می گوید:

- اوهوهو !!!  اخر خوش انصاف موشتک دانه ای یک قران ! پس دار ایتا چند؟

( آخه خوش انصاف ، اگر چوب سیگار هر دانه یک ریال باشد پس یک درخت که می توان از آن تعداد بیشماری چوب سیگار تولید کرد چند خواهد بود؟)

×××××××××××××××××××××××× 

ما که شنیدیم و دوست داریم شما هم بشنوید: 

یک آبکناری حاضر جواب دیگر در سال های دور به سربازی اعزام شده بود و مو ضوع مربوط به زمانی می شود که ایشان در حال سپری کردن دوره آموزشی بود.

 آنهایی که خدمت مقدس سربازی را گذرانده اند می دانند که در دوره آموزشی سرباز با انواع مهارت ها آشنایی پیدا می کند و  مهمترین بخش آموزش در سربازی یاد گرفتن کاربرد انواع سلاح ها و تاکتیک های رزمی است و برای هر نیرویی الزامی است که علاوه بر شناخت کافی از امکانات خودی، از تجهیزات و نوع سلاح سازمانی دشمن هم اطلاعات نسبی داشته باشد.

افسر آموزش با جدیت فراوان مشغول تعلیم سربازان بود و مبحث آن روز "استفاده از سلاح سرد و دفاع انفرادی" بود .

آموزش دهنده وارد بحث استفاده از سرنیزه برای سربازانی که تا آخرین گلوله جنگیده اند می شود و چگونگی نصب سرنیزه بر روی تفنگ و جزئیات حرکات و آرایش رزمی را در مقابل دشمنی که اتفاقا" او هم در یک شرایط مشابه قرار گرفته بود، نشان می داد. 

 افسر مربوطه به سربازان نشان می داد چگونه پای چپ را جلو گذاشته و با تفنگ سر نیزه دار به دشمن روبرو حمله ور شوند و برای از پا در آوردن وی سعی کنند ابتدا سرنیزه را در بدن او فرو کرده و به سرعت خارج کنند و بلا فاصله با قنداق تفنگ به سر آن بد کار ضربه بزنند و زمانی که نقش بر زمین شد می توانند با ضربه نهایی کارش را تمام کنند.

 تمام سربازان با هیجان و دقت فراوان سعی در آموختن آن داشتند و اصولا" اموزش جنگ سرنیزه چنان شیرین و مهیج است که کمتر کسی نسبت به آن بی علاقه است و هم ولایتی ما هم از این قاعده مستثنی نبود و به همین ترتیب جنگ سرنیزه را یاد گرفت ولی تفاوت آن با دیگران این بود که اولا" برایش سوالاتی ایجاد می شد و ثانیا" جرأت می کرد و سوالات خود را می پرسید و همین کنجکاوی ایشان باعث طرح سوالی شد که افسر با تجربه آن زمان از پاسخ مستقیم سر باز زند.

زمانی که افسر شروع کرد تمام آن حرکات را یک به یک تکرار کردن و وقتی رسید به جایی که که می بایست سرنیزه را به بدن دشمن فرو می کرد و سریعا" خارج می کرد، سرباز آبکناری صبر از کف داد و با انجام یک احترام نظامی یک قدم به جلو برداشت و به نشان سوال جلسه را به سکوت واداشت و گفت:

جناب سروان، شوما همش گووینو سرنیزا فوقا اونه شکم دیرین، بیرین باور بزن اونه سره تان، یعنی شوما فکر کونینو کی اون خوشکو کوورا × ، خاب من کی اونا بزنم اونا مرا زنه ، اون کی خوشکو کوور نیو هتو بیسو من تا اونا بکوشم.

ترجمه: جناب سروان، شما که همش می گویید سرنیزه را فرو کن توی شکش و بیرون بیاور و بکوب توی سرش، یعنی شما فکر می کنید او مثل کپور(چوب) خشکه ، خوب من که بزنمش او هم می زند، اون که چوب خشک نیست بایستد تا من او را بکشم.

× خوشکو کوور به کپور دودی می گویند که تمثیل وار به جای چوب خشک بکار می رود.

با شنیدن این سوال که حقیقتی در آن نهفته بود نه تنها موجب دلخوری افسر نشد بلکه ابتدا افسر را به خنده ای از ته دل وادار کرد و سپس بعنوان تشویش ، گروهان را نیم ساعت زودتر به استراحت فرستاد و کسانی که خدمت سربازی را طی کرده اند می دانند نیم ساعت زودتر به استراحت رفتن چقدر لذت بخش و شیرین است.


 
 
هرچی ایسو هنه!
نویسنده : روستا زاده آبکنار - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
 

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای طاهری

با سلام و خسته نباشید و آرزوی صحت و سلامتی و توفیق در فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی

امروزبه یکباره یاد داستانی از رندی یک آبکناری که به همراه دایی هایم (یوسف و علی سوبری) و آقایان اسدی و دیگر آبکناریها در فصل صید و صیادی همکاری میکرد افتادم . حدس زدم شاید به کار شما بیاید به همین خاطر داستان رندی این آبکناری را با نام مخفف"ب" رایتان نقل میکنم . انشاءا... مقبول افتد.

روایت شده یک آبکناری رند بنام آقای "ب" در صیدگاه (آستان) فعالیت میکرد . وظیفه این بنده خدا تدارکات و فراهم نمودن مایحتاج صیادان بود و در کنار آن وظیفه انتقال صید را به عامل فروش(سماک) برعهده داشت. روزی 10عدد ماهی سفید به ایشان میدن تا تحویل سماک بده و در برگشت آذوقه بگیره و به صیدگاه بیاره. آقای ب ظاهراً یکی از ماهیها را به دلیلی تحویل نمیده. سماک میگه ب جان قرار بوده ده تا ماهی بیاری ولی اینها نه تا بیشتر نیست!

ب میگه: هرچی ایسو هنه!

سماک دوباره تاکید میکنه آقای ب  10تا ماهی دانی یعنی چی؟ 1و2و3..... تا 10میشمره  ومیگه: فهمیدی؟

ب دوباره تکرار مبکنه: هرچی ایسو هنه ده! من نانم چی گو ی یو!

سماک برای اینکه ب را شیر فهم کنه آدمهای دور و برشو صدا میزنه و برای اینکه تعدادشان ده فر بشه از یک پاسبان هم که اون نزدیکها بود کمک میگیره و از آنها درخواست میکنه هرکدام یک ماهی بر دارند.

همه آدمها از جمله آقای رند(ب) یک ماهی بر میدارن، ولی یک نفر که از قضا پاسبان بوده ، ماهی گیرش نمیاد!

سماک رو به آقای رند کرده و میگه: ببین عزیزم همه ما یکی یک ماهی داریم ولی سرکار نداره ، پس یکی از ماهیها کمه!

ب میگه: سرکار مرده بود مگه ، میخواست برداره!  به من چی!!

 

نویسنده : نادر وطنخواه


 
 
دیدگاه
نویسنده : روستا زاده آبکنار - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳
 

از زمانی که وبلاگ آبکنار ما راه اندازی شد و شیوه جدیدی را برای ایجاد همدلی برگزید و در همین مدت کوتاه اظهار محبت های متعددی دریافت کرده ایم و  سایت ها و وبلاگ های مطرح با حمایت های خود مشوق ما شدند.

غالب مطالب ارائه شده مورد استقبال بازدید کنندگان بوده و بعضی از قسمت ها نیز موجب برانگیختن حس نوستالوژی آبکناری های دور از آبکنار شدند.

تا کنون کارهای ارزشمندی از زوایای مختلف در محیط مجازی اعم از تصویری ، نظم و نثر، انتقادی ، ادبی و عمرانی صورت گرفته ولی فرصت پرداختن فراگیر به ابعاد میراث شفاهی جامعه فراهم نبوده است.

با وجود فقدان تخصص و تسلط به موضوع ، فقط عامل محرکه عشق و علاقه بوده که حقیر را بر آن داشت تا توجه صاحب نظران را به این بعد از زندگی مردم دیار ما جلب کند و لذا بدون کمترین ادعایی در این زمینه ، دست همه دوستانی را که می توانند به پیشبرد این امر فرهنگی کمک کنند می فشاریم. 

خوشبختانه موضوعاتی که در این ایستگاه کوچک مطرح شده ، هیچ یک موجبات تفرقه و تشتت نبوده و شاید تفاوت آن با موضوعات اختلاف بر انگیز امروزی، ریشه ای و تاریخی بودن آن هاست و به عبارت دیگر هر چه از عمق به طرف سطح حرکت کنیم بر تشتت آرا افزوده می شود تا جایی که حتی دوستان نزدیک را به واکنش های کودکانه علیه یکدیگر وا می دارد.

از هوچیگری و شیوه های شعاری هم فاصله گرفته ایم و فقط به داشته های خودمان تکیه می کنیم ، ایده های دیگران را بنام خودمان به مردم نمی فروشیم و از بد گویی و پشت سر گویی هم بیزاریم. انشاءالله همین روش را ادامه خواهیم داد.

 با احترام - رضا طاهری آبکنار

abkenarema@gmail.com

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

با کسب اجازه از آقای نادر وطنخواه ، فرازی از پاسخ ایشان به یک کاربر در وبلاگ  سرباز وطن را باز نشر می دهیم:

"اما به عنوان یک ایرانی آزاد اندیش و اصیل اعتقاد دارم که هرکسی باید اجازه پژوهش، استنتاج و نشر یافته های خود از رویدادها و وقایع تاریخی را داشته باشد و هیچ کس و در هیچ مقامی حق تعارض و تقابل با پژوهشگران و آزاد اندیشان را ندارد مگر در قالب نقدی منصفانه با رعایت حقوق انسانی در چهارچوب اخلاق."

به دلیل محدودیت در باکس نظرات، پاسخ آقای جاوید پور هادی به آخرین نظر آقای وطنخواه  در ادامه مطلب درج شده است.

پاسخ آقای پورهادی به خانم مومنی نیز به همان دلیل در ادامه مطلب آمده است

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

نکات مفید زیر را آقای جاوید پورهادی گرد آورده اند:

  • پیران آزاده آنانیند که از آموزش دودمان امروز کوتاهی نمی کنند و هر آنچه در اندیشه دارند را هدیه می کنند . (اردبزرگ)
  • پیران اندیشمند به ریشه ها می پردازند نه به شاخه ها . (ارد بزرگ)
  • محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد . (ماهاتما گاندی)
  • مرد بزرگ برخود سخت می گیرد و مردکوچک به دیگران. (کنفوسیوس)
  • برگ در هنگام زوال می افتدمیوه در هنگام کمال می افتدبنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ . (کنفوسیوس)
  • یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می‌کند. (انیشتن)
  • هر حقیقت از سه مرحله می گذرد: اول مورد تمسخر قرار می گیرد. دوم به شدت با آن مخالفت می شود و سوم به عنوان یک امر بدیهی مورد پذیرش قرار می گیرد. (آرتور شوپنهاور)
  • ما سه چهارم [ وجود ] خودمان را به تاوان اینکه شبیه دیگران باشیم از دست می دهیم. (آرتور شوپنهاور)
  • انسانهای بزرگ مانند عقابند که آشیانه ی خود را بر فراز قله های بلندِ تنهایی می سازند. (آرتور شوپنهاور)
  • انسان، چیزی را دوست می‌دارد که شایستگی آن را با شایستگی خویش، یکسان بداند.(آرتور شوپنهاور)

 


 
 
ایده های به ظاهر کوچک
نویسنده : روستا زاده آبکنار - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٢
 

بنای قدیمی که چشم چراغ آبادی بود و ده ها سال در مدخل آن خودنمایی می کرد و هر تازه واردی را به وجد می آورد، چند وقتی بود که به نظر بعضی از رهگذران از حالت عمود خارج و به یک طرف متمایل می شد.

در ابتدا این پدیده مورد تردید افراد دیگر قرار گرفت و خطای دید را عامل اصلی آن می پنداشتند، ولی گذشت زمان متأسفانه نظر آن افرادی را که معتقد بودند بنا در حال انحراف به یک سمت است ، تأیید کرد بنحوی که پس از چندی هیچ گونه شکی باقی نماند که برنج زارهای چسبیده به بنای روستایی که خود بخشی از جلوه تماشایی آن منظره زیبا و مفرح بود، موجب سست شدن پایه های ساختمان و خارج کردن تدریجی آن از حالت تعادل شده است.

پذیرش آن سخت بود ولی واقعیت همیشه خود را بر احساسات تحمیل می کند و چاره ای نبود جز پیدا کردن راه حل برای جلوگیری از انحراف بیشتر و اصلاح  انحراف  بوجود آمده.

لذا معتمدین محل توافق کردند با دعوت از معماران و متخصصین عهد خود، راه حل ها را بررسی کنند. به لحاظ اهمیت موضوع تمام افراد صاحب نظر در اطراف ساختمان حاضر شده و به مشورت پرداختند و هریک آنچه که تجربه کرده بود ودر ذهن داشت ارائه می کرد.

ولی هیچ یک از راه حل های مطرح شده نمی توانست موافقت اکثریت حاضرین را کسب کند و این وضعیت چند روزی ادامه داشت.

در روزی که راه حل تمام مشکلات پیدا شد زمانی بود که دو دانش آموز کلاس اول ابتدایی در حال بازگشت از مدرسه بودند و تجمع آن همه افراد شاخص در کنار ساختمانی که هر روز در سایه آن به بازی مشغول می شدند نظرشان را جلب کرد، حس کنجکاوی آن ها را بر آن داشت تا به انگیزه این تجمع پی ببرند.

با گوش سپردن به گفتگوی آن ها، دانش آموزان بازی گوش متوجه می شوند موضوع همان چیزی است که مدتی است همه اهالی محل و حتی در خانه خودشان از آن صحبت می کنند.

در حالیکه دست در گردن هم داشتند و هر کدام یک پای خود را از زمین بلند کرده بودند و مشغول بازی بودند و صدای قهقهه آن ها به آسمان می رفت، یکی به دیگری گفت :

-         این کاری که می خواهند بکنند از تخریب ساختمان جلوگیری نخواهد کرد برای اینکه زمین برنجزار استحکام لازم را ندارد و ستونی را که می خواهند در آنجا نصب کنند تا ساختمان را نگهدارد خودش پس از مدتی در زمین سست فرو خواهد رفت

دومی ضمن تأایید نظر دوستش می گفت :

-         به نظرم بهتر است در این طرف بنا که کج شده کاری صورت نگیرد و در عوض زمین آنطرف را گود کنند که ساختمان پس از مدتی خود بخود متعادل خواهد شد

یکی از حاضران که دورتر از دیگران بود و به گفتگوی این دو کودک جلب شده بود، همچون ارشمیدث  به جست و خیز پرداخت و اعلام کرد:

-         پیدا کردم........ پیدا کردم.......راه حل را پیدا کردم ، این دانش آموزان راه حل را به من آموختند


 
 
آغوز بازی
نویسنده : روستا زاده آبکنار - ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
 

 <<<<    آغوز بازی     >>>>

یاد اون روزها اوفتام، اون روزها که بچه بودم و پدرم دوست نداشت که من دراتاق خوابم کامپیوتر لپ تاب ۱۷ اینجی، با پلی استیشن ۳، با اکس باکس، با آیفون ۵ و یا حتی با تلویزیون ۳ بعدی ۴۰ اینچی ام مشغول باشم، اون روزها!

راستی تا یادم نرفته زود بگم تا خیلی نسبت به پدرم منفی فکر نکنین. اون طفلی دو تا مشکل داشت، یکی اینکه این وسایل اون موقع هنوز نبود تا برام بخره و دیگه اینکه اگه هم بودند اون طفلی قدرت خریدشو نداشت. اویی که با یک حقوق ناچیز کارمندی سرپرستی خانواده ای نسبتا بزرگ رو عهده دار بود.  بر خلاف اکتریت قریب به اتفاق هم محلی هام تو آبکنار او به بچه هاش می گفت که من از شما هیچ چیزی نمی خوام جز اینکه تحصیل کنید. هرگز دوست نداشت بچه هاش برای پول در آوردن از ساختن آینده شون عقب بمونند.

راستی باز داشت یادم می رفت، اون اطاق خوابم در دوران کودکی. راستی من که اطاق خواب برای خودم نداشتم. خونه دو تا اطاق داشت که یکی از اون دو تا اطاق مهمون بود و بایستی همیشه مرتب می بود. می موند یک اطاق و همه اعضای خونواده که روی تشک های ردیف شده کنار هم می خوابیدیم.

آره اون روزها، ما برای اینکه یک جوری خودمونو مشغول کنیم می رفتیم به طرف باغ پدر بزرگم. خیلی باغ با صفایی بود. انواع درخت میوه، از جمله درخت گردو و یا به قول ما آبکناری ها آغوز دار، در اون باغ می شد یافت. درختهای گردو هم معمولا بلندند. ولی این مانعی برای ما نمی شد. از درخت می رفتیم بالا و به اندازه ای که در جیب هامون جا می گرفت، جیبها رو پر می کردیم از گردو.

پس از چندین ساعت می رسیدیم خونه. حالا تازه کارمون شروع میشد. گردویی که از درخت میکنی یک پوست بیرونی داره که باید پاک بشه. برخی از این پوسته ها پوسیده شده بودند و به راحتی جدا می شدند. بقیه رو با هزاران ترفند جدا می کردیم. گاهی با چاقو، گاهی با تراشه ای تیز و گاهی با سابیدن روی زمین. پس از جندین ساعت تلاش گردو ها آماده شده بودند برای بازی.

اول از هر کاری می بایست از میان اون ها یک تیله انتخاب می کردیم. مشخصه تیله در چند چیز بود. اول از همه می بایست تا آنجا که امکان داشت گرد بود تا خوب بغلتد. دوم اینکه می باست تا می توانست کوچک و کم وزن باشد تا بتواند به گردو های ردیف آخر برسد. حالا دیگه آماده بودیم برای بازی. یک مسیر نسبتا صاف و بلند پیدا می کردیم و گردو ها را ردیف می چیدیم و دیگه ما بودیم و غوغای بازی.

البته نکته نهایی این پروسه روز فردای پاک کردن گردو ها مشخص می شد. کف هر دو دست مان سیاه سیاه بودند. اینم از تاثیر گردوی تازه بر پوست دسته. دست رو سیاه میکنه. ولی این کار مایه شرم پیش دیگر بچه های محل نبود. چون ما احتمالا همگی اون روزها همین کار رو کرده بودیم و رنگ کف دستهامون شبیه هم بود.

نویسنده:بهمن

اگر در اینترنت "آغوز بازی" را جستجو کنیم، می بینیم این بازی در مکان های دیگر نیز مرسوم بوده و بعضی از افراد علاقه مند قوانین و شکل بازی در محل خودشان را مستند کرده اند.
امیدوارم بر و بچه های آبکنار هم این معروفترین بازی را آنطور که در آبکنار جریان داشت تشریح کنند تا اولا" مرجعی برای دوستداران آبکنار باشد و ثانیا" سوژه ای در اختیار متخصصین نرم افزار و ساخت بازی های کامپیوتری قرار گیرد.
 
طاهری

 


 
 
بالآخره یک نفر به ما بگوید....؟
نویسنده : روستا زاده آبکنار - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢
 

بالآخره یک نفر بگوید که جمله معروف زیر را موفق شده سه تا پنج بار سریع تکرار کند:

×××× امشو شاسه سو شوآن؟  ××××

بالآخره یک نفر به ما بگوید چرا  می گویند فلانی از تنبلی ارمنی دوخانه آقدایی ؟

********************

بالآخره یک نفر به ما بگوید چه نام های زیبای آبکناری را دوست دارد؟

آیا از اسم مرصع خوشتان می آید؟ اورانوس چطور؟ شیرین علی؟

ببینید چه اسم زیبایی برای فرزندش انتخاب کرده بود: گل و گیاه

هنوز معنی اسم شوزد را کسی به ما نگفته

********************

آقا پیمان می پرسند: اینگول یا اینگل در چه جایی کاربرد داشته -- کاملا" آبکناریست

پاسخ آقای عسگری:  یعنی یارو یا کسی که من با اوقهرم و نمی خواهم اسمش را بیاورم.

********************

یکی دیگراز دوستان معنی روفتین را از خوانندگان محترم پرسیده است

پاسخ آقای عسگری: یعنی زشت و بدترکیب

********************

آقا جاوید هم این ها را پرسیده اند:پوشتو پالیکا - گورش - واتاق - پاافزار - پاخالی

********************

قبلا" می رفتند زن خازی ، حالا می روند................؟

قبلا" شب جه رو می خوردیم ، حالا چی می خوریم؟

پاسخ سرکار خانم مومنی : با سلام قبلا میرفتند زن خازی حالا میرن خواستگاری قبلا شب جره میخوردیم الان شام میخوریم

آقای اشکبوس نوشته اند: با سلام خدمت خانم مومنی به نظر من شپ چره شام نیست. شام شام بود و شب چره بعد از شام صرف میشد. شب چره میتوانست هندوانه باشد . حلوا و مانند اینها با چایی .  شب چره معمولا به مناسبت خاصی صرف میشد. شب عید یا یلدا و مانند اینها.

********************

 بالآخره یک نفر اسم این وسیله را به ما بگوید ، نکنه بقول آبکناری ها چو سواد شما را بید زده !

این وسیله برای کودکانی که تاته گولونجو می کردند و می خواستند راه رفتن را بیاموزند کاربرد داشت و دارای سه چرخ بود که بر روی شاسی چوبی نصب و با ستون چوبی به دسته وصل می شد و کودک نو پا با تکیه بر آن شرو ع به راه رفتن می کرد، وسیله مورد نظر پدر بزرگ روروئــک امروزی است.

پاسخ آقای رستاک : پدر بزرگ روروئک = گوردینگ