آبـکـنـار مـا

مـطالـب فـرهنـگـی خـطـه زیبـای آبـکـنـار

سرگرمی
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠  کلمات کلیدی: اولین کبریت ، چراغ خودم را خاموش کردم ، هابخچا ، خدخده

 

لبخندداستان واقعی اولین کبریت در آبکنار

 

 

 

تا قبل از اینکه کبریت اختراع شود مردم از سنگ چخماق و با استفاده از مواد آتش گیر نظیر بعضی چربی ها و همچنین پوشال اقدام به روشن کردن آتش می کردند و به دلیل سختی این کار سعی می کردند حتی المقدور آتش را برای مدت طولانی تری روشن نگهدارند.

می گویند یک آبکناری اولین بار که کبریت و کاربرد آسان آن را در انزلی می بیند با هیجان فراوان یک عدد از آن را خریداری کرده و در میان بقیه مایحتاجی که معمولا" برای مصارف هفتگی تهیه می کردند قرار می دهد و زمانی که به آبکنار می رسد ماجرا را برای دوستانش تعریف کرده و آن ها را نیز برای دیدن این وسیله نوظهور دعوت می کند و قهرمان داستان ما کبریت را از خورجین خود خارج و اقدام به روشن کردن آن می کند.

از شانس بد وی کبریت روشن نشد که نشد و این بنده خدا مدام تکرار می کرد" بیچاره فروشنده چند بار از من پرسید: یاد گرفتی؟ و من گفتم بله"

از قرار معلوم طرز روشن کردن کبریت را بطور کامل نیاموخته بود و با اینکه تمام حرکات فروشنده را مو به مو تکرار می کرد، ولی از روشن شدن کبریت خبری نبود. بناچار از دوستانش معذرت خواهی می کند و البته همچنان بر منحصر به فرد بودن کبریت اصرار می ورزید و می گفت شاید آن چیزی که در انزلی دیده بود با چیزی که تحویل گرفته بود کمی فرق داشته باشد. به آنان قول داد در اولین فرصت به انزلی  رفته  و کبریت به خیال خودش معیوب را تعویض خواهد کرد.

سفر هفته آینده خود را کمی جلو انداخت و با قایق به انزلی رفته و یک راست به فروشنده کبریت مراجعه می کند و با دلخوری می گوید: مشدی این کبریتی که به من دادی خراب است، روشن نمی شود.

فروشنده کبریت را از دست مشتری گرفته و در یک چشم بهم زدن قسمت داخلی آنرا با انگشت خارج کرده و یکی از کبریت ها را روشن می کند و این عزیز آبکناری ما با چشمان از حدقه در آمده نظاره گر حرکات شبیه شعبده بازی فروشنده بود و در نهایت از ایشان می خواهد طرز کار کبریت را به وی آموزش دهد و سپس پیروزمندانه به آبکنار بر گشته و کبریت را به دیگران معرفی می کند و به این ترتیب بود که وسایل قدیمی افروختن آتش بتدریج منسوخ شد.

××××××××××××××××××××

 

لبخندچراغ خودم را خاموش و چراغ تو را روشن کردم!

 

 

در آبکنار خودمان و در زمان های نه چندان دور داشتن گاو یکی از دارایی های مهم خانواده ها محسوب می شد و هر چه تعداد آن ها بیشتر، توان اقتصادی یک خانواده هم فزونتر بود.

دام داری در منطقه آبکناراز یک مزیت برخوردار بود و آن دسترسی آسان در فصول بهار و تابستان به طبیعت بکر و سر سبز بود ، صاحبان گاو ها برای تغذیه دام هایشان مجبور نبودند حداقل در فصول ذکر شده علوفه ذخیره کنند و هزینه اضافی متحمل شوند.

در دوران شیردهی ، گاوها را هر صبح برای چرا در دشت ها و مراتع اطراف رها می کردند و عصر همان روز پیش از غروب آفتاب آن حیوانات زبان بسته به حکم غریزه وبرای شیردادن به گوساله خود که توسط صاحبش به گروگان نگهداشته می شد، به منزل بر می گشتند. 

شخصی تصمیم می گیرد گاو شیرده و جوان خود را که هر سال یک گوساله هم به دنیا می آورد به فروش برساند و لذا آن را در اولین دوشنبه بازار روستای مجاور عرضه می کند و اتفاقا" چون مشخصات گاو بسیار مطلوب بود، خریداران زیادی را در اطراف خود جمع کرد و هر یک قیمتی بیشتر از دیگری پیشنهاد کرد و در نهایت با یکی از آنها توافق حاصل شد و پس از پرداخت وجه و آرزوی خیر برای یکدیگر و هنگام خدا حافظی خریدار از فروشنده می پرسد:

  • حالا که معامله به خیر و خوشی به پایان رسیده، آیا امکان دارد ایرادات و احیانا" بیماری های این گاو را باز گو کنید؟
  • فروشنده ابتدا مزایای آن گاو را یک به یک می شمارد و در پایان می گوید: خلاصه کنم با فروختن این گاو من چراغ خودم را خاموش و چراغ تو را روشن کردم!

خریدار با شنیدن جمله آخر سرمست از معامله موفقیت آمیز، به نزد خانواده بر می گردد.

صبح فردا گاو را با بقیه گاوها به چرا می فرستند و هنگام غروب تمام آنها به منزل بر می گردند به جز همین تازه مهمان و هر چه منتظر می مانند فایده ای ندیدند و بالاخره خریدار خوش شانس! فانوس را روشن کرده و در دشت تاریک به دنبال گاو سرگشته روان شد تا آن را ییابد و به خانه بر گرداند.

این وضعیت فردا هم تکرار شد و چند روز به همین منوال گذشت، صاحب گاو از این وضعیت خسته شده بود و گوشه و کنایه اطرافیان نیزاو را کلافه کرده بود.

 در یکی از همین روزها (در واقع شبها) که فانوس به دست به دنبال گاو خود بود و به خودش و شانس خودش بد و بیراه می گفت نا گهان به یاد آن جمله شیرین فروشنده افتاد و از خود پرسید پس چرا آن بی انصاف می گفت چراغ خودش را خاموش کرده و چراغ مرا روشن کرده؟

 در افکار مغشوش خود غرق بود که چشمش به فانوس خودش افتاد و تازه در آن لحظه بود که فهمید  چگونه چراغ فروشنده خاموش و چراغ خودش روشن شده است

 


×××××××××××××××××××××

 

لبخند اولی به طعنه به دومی گفت: وشتایی بمرده سگ !

 

اوجواب داد: مگه داشتمه نخوردام؟

 

لبخندکاشالا واورسن: چن کلو بجارا تانی واز بکونی؟ بگوفت: بستگی به توندی سگ داره !

لبخندیک بار شاهد کل کل دو بانوی سالخورده در آبکنار بودم که یکی به دیگری می گفت:

.............موردو شور ترا هابخچا بیگیفت! ...............

لبخندچراغ خودم را خاموش و چراغ تو را روشن کردم! در ادامه مطلب...

 لبخنداز شیرینی کلمات آبکناری همین بس که با دیدن کلمه "خـــــد خــــــده" همه می خندند!

لبخند یکی از بزله گویان آبکنار در روز گاران دور چه گفته بود؟  در ادامه مطلب بخوانید.....

لبخند سخنان روستا زادگان دانا را در ادامه مطلب پیگیری کنید

 

حتما" شما هم با جملاتی که دارای حروف  س و ش  هستند بازی کرده اید، تکرار اینگونه جملات بصورت پشت سر هم  و بدون مکث دشوار خواهد بود، در خطه آبکنار نو جوانان و جوانان از یکدیگر می خواهند که جمله  زیر را بدون وقفه  3 تا 5 بار تکرار کنند:

امشو شاسه سو شو آن؟

معنی آن این است که آیا می شد امشب به شکار رفت؟

شما می توانید خودتان  و جوانان دور و برتان را امتحان کنید، 5 بار پشت سر هم ، سریع و بدون اشتباه  بگویید: امشو شاسه سو شو آن؟

لبخندیک از بزرگان بذله گو که اسمشان باید کشف شود در قدیم الایام گفته بود که:

 درست است که کار مال مرده ، ولی نه چنگز بار !!

لبخند و اما آن روستازاده دانا چه گفت:

دم سگ را به قالب بستند که صافش کنند، ولی پس از هفت سال باز کردند دیدند مثل روز اول خمیده است و از صاف شدن خبری نبود

- شکل دیگر این سخن نغز همان "نرود میخ اهنین بر سنگ" است

- یا "تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است"

لبخند آن روستا زاده دانا گفته بود:

< اگر خر به آدم لگد زد، آدم نباید به خر لگد بزند >

 

لبخند جوانکی از پدر درخواست کرد که برایش یک سگ بخرد و آن روستازاده دانا خطاب به فرزندش گفت: تو پلا باور، بابا ته سگ

یعنی تو پلو بیار، بابا سگ تو