آبـکـنـار مـا

مـطالـب فـرهنـگـی خـطـه زیبـای آبـکـنـار

دیدگاه
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳  کلمات کلیدی:

از زمانی که وبلاگ آبکنار ما راه اندازی شد و شیوه جدیدی را برای ایجاد همدلی برگزید و در همین مدت کوتاه اظهار محبت های متعددی دریافت کرده ایم و  سایت ها و وبلاگ های مطرح با حمایت های خود مشوق ما شدند.

غالب مطالب ارائه شده مورد استقبال بازدید کنندگان بوده و بعضی از قسمت ها نیز موجب برانگیختن حس نوستالوژی آبکناری های دور از آبکنار شدند.

تا کنون کارهای ارزشمندی از زوایای مختلف در محیط مجازی اعم از تصویری ، نظم و نثر، انتقادی ، ادبی و عمرانی صورت گرفته ولی فرصت پرداختن فراگیر به ابعاد میراث شفاهی جامعه فراهم نبوده است.

با وجود فقدان تخصص و تسلط به موضوع ، فقط عامل محرکه عشق و علاقه بوده که حقیر را بر آن داشت تا توجه صاحب نظران را به این بعد از زندگی مردم دیار ما جلب کند و لذا بدون کمترین ادعایی در این زمینه ، دست همه دوستانی را که می توانند به پیشبرد این امر فرهنگی کمک کنند می فشاریم. 

خوشبختانه موضوعاتی که در این ایستگاه کوچک مطرح شده ، هیچ یک موجبات تفرقه و تشتت نبوده و شاید تفاوت آن با موضوعات اختلاف بر انگیز امروزی، ریشه ای و تاریخی بودن آن هاست و به عبارت دیگر هر چه از عمق به طرف سطح حرکت کنیم بر تشتت آرا افزوده می شود تا جایی که حتی دوستان نزدیک را به واکنش های کودکانه علیه یکدیگر وا می دارد.

از هوچیگری و شیوه های شعاری هم فاصله گرفته ایم و فقط به داشته های خودمان تکیه می کنیم ، ایده های دیگران را بنام خودمان به مردم نمی فروشیم و از بد گویی و پشت سر گویی هم بیزاریم. انشاءالله همین روش را ادامه خواهیم داد.

 با احترام - رضا طاهری آبکنار

abkenarema@gmail.com

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

با کسب اجازه از آقای نادر وطنخواه ، فرازی از پاسخ ایشان به یک کاربر در وبلاگ  سرباز وطن را باز نشر می دهیم:

"اما به عنوان یک ایرانی آزاد اندیش و اصیل اعتقاد دارم که هرکسی باید اجازه پژوهش، استنتاج و نشر یافته های خود از رویدادها و وقایع تاریخی را داشته باشد و هیچ کس و در هیچ مقامی حق تعارض و تقابل با پژوهشگران و آزاد اندیشان را ندارد مگر در قالب نقدی منصفانه با رعایت حقوق انسانی در چهارچوب اخلاق."

به دلیل محدودیت در باکس نظرات، پاسخ آقای جاوید پور هادی به آخرین نظر آقای وطنخواه  در ادامه مطلب درج شده است.

پاسخ آقای پورهادی به خانم مومنی نیز به همان دلیل در ادامه مطلب آمده است

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

نکات مفید زیر را آقای جاوید پورهادی گرد آورده اند:

  • پیران آزاده آنانیند که از آموزش دودمان امروز کوتاهی نمی کنند و هر آنچه در اندیشه دارند را هدیه می کنند . (اردبزرگ)
  • پیران اندیشمند به ریشه ها می پردازند نه به شاخه ها . (ارد بزرگ)
  • محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد . (ماهاتما گاندی)
  • مرد بزرگ برخود سخت می گیرد و مردکوچک به دیگران. (کنفوسیوس)
  • برگ در هنگام زوال می افتدمیوه در هنگام کمال می افتدبنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ . (کنفوسیوس)
  • یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می‌کند. (انیشتن)
  • هر حقیقت از سه مرحله می گذرد: اول مورد تمسخر قرار می گیرد. دوم به شدت با آن مخالفت می شود و سوم به عنوان یک امر بدیهی مورد پذیرش قرار می گیرد. (آرتور شوپنهاور)
  • ما سه چهارم [ وجود ] خودمان را به تاوان اینکه شبیه دیگران باشیم از دست می دهیم. (آرتور شوپنهاور)
  • انسانهای بزرگ مانند عقابند که آشیانه ی خود را بر فراز قله های بلندِ تنهایی می سازند. (آرتور شوپنهاور)
  • انسان، چیزی را دوست می‌دارد که شایستگی آن را با شایستگی خویش، یکسان بداند.(آرتور شوپنهاور)

 


سرکار خانم مومنی و خواهر گرامی سلام و عرض ادب

بنده حرفهای شما را چند بار خواندم و اتفاقا درکم این بود که شما از ته دل حرف زدید و کاملا به عمق مسئله تا حدودی  پی برده اید لازم میدانم چندمورد را توضیح بدهم شاید گره ای باز شود.

اول از همه بگویم من با ابی زیاد مراوده ای نداشتم ولی با علی شمارفاقت چند ساله داشتم و بر این موضوع تاکید دارم نان و نمک خانه شما را خورده ام و ناسپاس هم نیستم گواه حرف من هم اینست همیشه بطور ویژه با مادر گرامیتان احوالپرسی و سلام و علیک دارم باور بفرمایید زمانی که من فهمیدم مهرداد کیست به سایتش پام باز شد و سعی کردم در اهدافی که برای آبادی و کمک به آبکنار برنامه ریزی  شده بود به سهم خودم کمکی انجام بدهم به هر حال اوضاع خوب پیش می رفت تا اینکه مهردادبا ذهنیت بدبینی به افراد که عقیده دارد دشمن و دوست باید تفکیک بشوند و به موقع حسابرسی بشود(مربوط میشود به سایت فرزاد) در صورتی که بنده میگویم کدام دشمن و کدام دوست همه ما در آبکنار با هم فامیل دور و نزدیکیم و اگرم فامیل نباشیم از یک جایی رابطه ای بین خانواده های ما بوده و هست . بله شما درست میگویید از اقا مهرداد تقدیر نشد ولی شما شکایت را به جایی می آورید که خود بنده خبر نداشتم چه کسی قرار است تقدیر و تشویق بشود و تنها کاری که از دستم بر امد انجام بدم این بود از دوستان خواهش کنم حرمت عزای خانواده نظری گرامی را داشته باشیم و ازشون کسب اجازه نماییم ولی مهرداد 10 روز زودتر همه این موارد را می دانست یعنی از منم جلوتر بود اینها گذشت تا جشن برگذار شد صحنه هایی در آن جشن بوجود آمد واقعا زیبا و خوب که نمیتوانم توصیفش کنم بازم من دوست دارم از آقای خاتمی تشکر ویژهای داشته باشم که خلق آن کارها توسط ایشان انجام شد و پیگیر مسایل بودند حال اقا مهرداد ما چکار کرد بجای اینکه بیاید از کسانی که جایزه بگیر بودند و یا تقدیری از آنها شده بود امد عکس چند نفر را برجسته کرد و بازم چسبید به حاشیه من ازش شاکی شدم که در ایمیل یک جواب تندی بمن داد که چنان است و چنون و کار را به اینجا ختم نکرد توی سایت دیگه جاوید شد پسر زن دوم هرکسی چیزی میگفت مهرداد جواب میداد و تکه اخرش متلک به بنده بود و تا جایی پیش رفت برای ارش نعمتی نوشت بله حق با شماست و شما ادم با تجربه ای هستی و جاوید و. مسعود بلوکی غلط کرده اند(البته تلویحی بیان کردنه به صراحت) 

شما فرض بفرمایید قدم رنجه میکنید و با خانواده تشریف می اورید منزل بنده در منزل ما چند خانواده دیگری هم وجود دارد شما می پذیرید بنده با همه یک نوع رفتار و با دیگران رفتاری دیگر داشته باشم ایا شما فکرنمیکنید من با زبان و بی زبانی میگویم دیگر نیا به خانه ما؟ (البته من دارم مثال میزنم و چنین نخواهم کرد)  خانم مومنی شما را ارجاع میدهم به گزارش اروین عزیز (شک دارم خودش نوشته باشد) معرفی کسانی که جایزه دیزاین را گرفته اند را نگاه کنید دو نفر را منسوب میکنند بمن و در آن از من اسم می برند (تلویحی بیان شده بله پارتی بازی شده) در صورتی که من آن دیزاین را داشتم وارد سالن میکردم چند نفر از من تقضا کردند ازش عکس بگیرم و این موضوع گواه اینست از اول در چشم بود و از اینها گذشته خدا را شکر من چه احتیاجی به گوشی داشتم . در مورد تشکر کردند از مهرداد بازم حق را به شما میدهم ولی تا حالا دقت کرده اید در سایت کم و بیش از مهرداد تشکر شد ولی از اقای موسی خاتمی که یک ماه وقت صرف کرد اصلا نشد من از مهرداد خواهش کردم اقای خاتمی را شهروند نمونه معرفی کن و ازش یک جمله بگیر و تا یک سال در بالای سایت مندرج کن ولی ایشان آمدند از در دیگری این کار را بازگو کردند و گفتند تمام هزینه ها را اقای شاکری و خاتمی پرداخت کرده اند که موجب حساسیت کسانی که کمک مالی کرده بودند شد

خانم مومنی فکر نکن من بی انصافم خودم صدبار ازش تشکر کردم و در انتقادهایم بارها بر زبان اوردم که مهرداد نقش زیادی در تحول ابکنار داشته ولی این خود مهرداد هستش بعد کار همه چیز را برهم میزند یک نمونه را مثال بزنم مگر پل ابکنار چقدر هزینه داشت بیشتر از یک میلیون و دویست هزار تومان نبود که ایا درست بود الان بیشتر از یک ساله دارند درموردش حرف میزنند چرا بجای اینکه فکر بکنه باشه اصلا اگر پولی برداشته شده اونم دست مزدشان چرا در یک جای عمومی یک سال تمام یکی را پشت سر هم میکوبند ایا میشود به کسی تهمت زد و جو را خوب نگه داشت اصلا چرا
باید موج سوار بعضی از مسایل باشد من با صراحت بگویم خودم با یوسف نعمتی مراوده ای ندارم و تازه سکوت یوسف را زمانی که خانم سجادی و کیوان پورهادی را مورد حمله قرارداده بودند دوست نداشتم و کارش برام توجیح پذیر نبود از مهرداد سن و سالی گذشته در انتخاب یوسف خودش بگوید چه اتفاقی افتاد ایا چنین اتفاقی درست میباشد؟ (به جلسه مجازی رجوع کن  خنده ات می گیرد) 

نظر واقعی بنده در مورد اقا مهرداد اینست بله ایشان زحمات زیادی کشیده اند و باید گفته شود ولی ایشان یکسری مشکلات را بعد کار ایجاد میکند که نمیوان راست و ریستش بکنه و خدا نکرده یه لحظه به فکر خودت راه نده من دشمنیه ای با ایشان دارم و خواهم داشت . با ارزوی سلامتی برای شما و مهرداد و خانواده های محترم

/جاوید پورهادی

××××××××××××××××

با سلام عرض ادب

مطلب بنده بدلیل طولانی بودن در باکس نظرات جا نشد پس ناچارا زحمت
برای شما آفریدم و آن را به میل جنابعالی فرستادم عذر خواهی بنده را بپذیرید.

جناب وطنخواه گرامی از اظهار لطف شما  نسبت به خانواده ام
ممنونم در اول عرایضم به شما فقط بگویم بنده اصلا با شما مسابقه حرف زدن ندارم و
خدای نکرده ذهنیتی برای شما و عموم پیش بیاید که بنده از شما بهتر و یا خوش فکرترم
بلکه این مطلب را نوعی عقیده فرض بفرما همین .(خودبنده هم شک نکنید دارای ایرادت
زیادی هستم )

شما سخن از سه دهه پیش میگویید که خانم حمیرا چنان کرد و چنین میکرد
آیا قبول ندارید انسانها قابل تغییر هستند؟ (هرچند بنده حرف شما را قبول ندارم و
نخواهم داشت) بر فرض مثال شخصی روسپی داشته باشیم ایا این من و شما هستیم که باید ببخشیم
و یا مجازات نماییم ؟ شما چطور میتوانید بدون داشتن علم این کار کسی را در جایگاهی
بنشانید که حق یا ناحق بودن آن مستلزم علمی است که هردوی ما آن را نداریم جناب
وطنخواه شما حرف از بیش از سه دهه میزنید که آن خانم محترم در دوران جوانی بودند و
بیشتر جوانها همچین حکایاتی را دارند ولی بدلیل معروفیت مال ایشان برجسته تر نمود
پیدا کرده .

بنظر بنده حمله به چنین اشخاصی نوعی خشونت نسبت به افرادی می باشد که
نزد خداوند شاید دارای ارج و اعتبار باشند و ما خبر نداریم بنده بخاطر همین داستان
نوح پیامبر را روایت کردم که از نظر ما شاید یک چیزی ارزشی ندارد ولی می بینید که
خداوند همه بندگان و آفریده هایش را دوست دارد و خواهد داشت .

نمیدونم این شعر از کیست ولی خیلی زیباست

سربلند باشید

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می
گفتم
:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم
میگیرند

درس ومشق خود را
باید امروز یکی را
بزنم
، اخم کنم

و نخندم اصلا
تا بترسند از
من

و حسابی ببرند
خط کشی
آوردم
،

درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب،
هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید
!

اولی کامل بود،
دومی
بدخط بود

بر سرش داد زدم...
سومی می
لرزید
...

خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام
افتاد

و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم
شده بود

این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی
بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
پاک تنبل شده ای
بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد
هستند

ما نوشتیم آقا

بازکن دستت
را
...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می
کرد

چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او
قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می
گریید
...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار
دیوار،

دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا
ایناهاش،

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم،
بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا
دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می
آیند
...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی
بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی
آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی
بکنید
،

و حسن را بسپارید به
ما


گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت :
این
خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی
گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به
هوا،

یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو
وکنارچشمش،

متورم شده است
درد سختی
دارد
،

می بریمش دکتر
با اجازه
آقا
…….


چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و
تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین
درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر
….


من چه کوچک
بودم

او چه اندازه
بزرگ

به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش
آوردم


عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم
شده ام
….

او به من یاد بداد درس زیبایی
را
...

که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب
دستوری

نه کنم
تنبیهی


*

یا چرا اصلا من
عصبانی
باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت
هرگز
...

با خشونت هرگز
...

با خشونت هرگز...