آبـکـنـار مـا

مـطالـب فـرهنـگـی خـطـه زیبـای آبـکـنـار

یادش به خیر مدرسه خیام
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢  کلمات کلیدی: مدرسه خیام ، یادش به خیر

یادش به خیر مدرسه خیام که اولین صفحات تاریخ شخصی و خصوصی زندگی من  در آن نوشته شد ،  سال 1339 بود که به کلاس دوم می رفتم ، معلم ما آقایی بود بسیار ادیب و بسیار مهربان ، آن زمان مدارس ابتدایی مختلط بود ،  من که یکی از ریزترین دانش آموزان پسر بودم با سه دختر دیگر در ردیف اول می نشستیم.

عکس تزئینی است و از اینترنت برداشت شده و امیدواریم صاحب آن رضایت داشته باشد - آبکنار ما

 آن زمان هم رسم بود که به بچه ها در  درس قرائت و  دیکته و مانند اینها نمره می دادند ،  امروزه در بسیاری از نقاط جهان بچه ها اول بار در کلاس نهم با معنی نمره آشنا می شوند ،  یادم هست که ما چهار نفر معمولا در همه درس ها 20 می گرفتیم ،  شاید همه 20 می گرفتند ،  همه از اینکه بهترین نمره را می گرفتند شاد می شدند و صدای هرهر و کرکرشان به آسمان ها می رسید ،  یک روز ناگهان اتفاق دیگری افتاد،  چهره عبوس زندگی را نخستین بار تجربه کردیم ،   آن روز در انتظار بازپس گرفتن دفتر دیکته مان ثانیه شماری میکردیم ،  یک 20 دیگر را انتظار می کشیدیم ،   یک نمره که ما را سربلند می کرد پیش همکلاسی هامان ،  مادر و پدر را خوشحال می کرد ،  20 فقط یک عدد نبود ، شکوه وصف ناپذیری داشت ،  سُکرآور بود ، نئشگی اش تا مدتها گرممان می کرد ،  برای بچه ای هفت هشت ساله 20 گرفتن  فتح قله ای سترگ بود.

آن روز بد ، آنگاه که آقا معلم دفاتر دیکته را بازگرداند ،  اغلب بچه ها از خوشحالی جیغ کشیدند ، من دفترم را باز کردم یک 20 قشنگ و یک آفرین گرفته بودم ، خوشم آمد ،  از ته دل خندیدم ،  انگار قلقلکم میدادند ،   دو نفر دیگر در سمت راست من هم 20 گرفته بودند و دفترهاشان را پیروزمندانه بالا گرفته بودند تا همه ببینند ،  ناگهان متوجه شدم که دختری که در طرف چپ من نشسته بود ، ساکت بود ، آنقدر در لاک خودش فرو رفته بود که انگار نبود ،   پرسیدم چند گرفته؟ جواب نداد ، اما اشک هایش جاری شد ،  اصلا انتظار نداشتم ، دستپاچه شده بودم ، نمیدانم چه ام شده بود ،  شاید دیدن یک چهره گریان در میان موج شادی های دیگران تناقضی بود که ذهن کودکی چون من قادر به فهمش نبود ،  دفترش را کشیدم تا به چشم خودم ببینم ،  نمی خواست بدهد،  به زور کشیدم و دفتر را باز کردم ، 19 شده  بود ،  بی اختیار برگشتم به طرف او و گفتم: اینکه چیزی نیست ، تو هم حالا 20 می گیری ،  مطمئن بودم که این کار من خوشحالش می کند و  گریه اش بند می آید ،  روی 19 خط کشیدم و یک 20 قشنگ به جایش گذاشتم ،  دخترک تا چشمش به دفترش افتاد گویی غمش تازه شده اشد ،  شروع کرد به های های گریستن ،  آقا معلم متوجه شد که طرف ما مشکلی پیش آمده ،  خودش را به ما رساند و جویای ماجرا شد ،   دخترک که از فرط گریه به سکسکه افتاده بود از دست من شکایت کرد:

- ببینید آقا معلم  این پسره دفتر مرا خط خطی کرده !

  آقا معلم مرا خواست پای تابلو،  من گیج و ویج ودم ،  از من خواست دست هایم را جلو یاورم ،  مات و مبهوت شده بودم ، منظورش را درک نمیکردم ، بی حرکت ایستاده بودم ، زمین زیر پایم سفت نبود ،  آقا معلم خودش دست های مرا جلو کشید ، نمی فهمیدم چرا ،   با ترکه اش چند تایی بر کف دستانم نواخت ،  نه فقط برای اینکه دفتر دخترک را خط خطی کرده بودم بلکه به خود جرأت داده بودم به دست خط معلم بی احترامی کنم ،   تا امدم بگویم نه آقا مسئله  بی احترامی نیست بلکه......  زبانم بند آمد.

هنوز هم نمیدانم چرا ،  هر وقت دستانم آن  تنبیه را به یاد می آورند بی صدا اشک می ریزند.

 

نویسنده : فرهاد