آبـکـنـار مـا

مـطالـب فـرهنـگـی خـطـه زیبـای آبـکـنـار

هرچی ایسو هنه!
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای طاهری

با سلام و خسته نباشید و آرزوی صحت و سلامتی و توفیق در فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی

امروزبه یکباره یاد داستانی از رندی یک آبکناری که به همراه دایی هایم (یوسف و علی سوبری) و آقایان اسدی و دیگر آبکناریها در فصل صید و صیادی همکاری میکرد افتادم . حدس زدم شاید به کار شما بیاید به همین خاطر داستان رندی این آبکناری را با نام مخفف"ب" رایتان نقل میکنم . انشاءا... مقبول افتد.

روایت شده یک آبکناری رند بنام آقای "ب" در صیدگاه (آستان) فعالیت میکرد . وظیفه این بنده خدا تدارکات و فراهم نمودن مایحتاج صیادان بود و در کنار آن وظیفه انتقال صید را به عامل فروش(سماک) برعهده داشت. روزی 10عدد ماهی سفید به ایشان میدن تا تحویل سماک بده و در برگشت آذوقه بگیره و به صیدگاه بیاره. آقای ب ظاهراً یکی از ماهیها را به دلیلی تحویل نمیده. سماک میگه ب جان قرار بوده ده تا ماهی بیاری ولی اینها نه تا بیشتر نیست!

ب میگه: هرچی ایسو هنه!

سماک دوباره تاکید میکنه آقای ب  10تا ماهی دانی یعنی چی؟ 1و2و3..... تا 10میشمره  ومیگه: فهمیدی؟

ب دوباره تکرار مبکنه: هرچی ایسو هنه ده! من نانم چی گو ی یو!

سماک برای اینکه ب را شیر فهم کنه آدمهای دور و برشو صدا میزنه و برای اینکه تعدادشان ده فر بشه از یک پاسبان هم که اون نزدیکها بود کمک میگیره و از آنها درخواست میکنه هرکدام یک ماهی بر دارند.

همه آدمها از جمله آقای رند(ب) یک ماهی بر میدارن، ولی یک نفر که از قضا پاسبان بوده ، ماهی گیرش نمیاد!

سماک رو به آقای رند کرده و میگه: ببین عزیزم همه ما یکی یک ماهی داریم ولی سرکار نداره ، پس یکی از ماهیها کمه!

ب میگه: سرکار مرده بود مگه ، میخواست برداره!  به من چی!!

 

نویسنده : نادر وطنخواه