آبـکـنـار مـا

مـطالـب فـرهنـگـی خـطـه زیبـای آبـکـنـار

آبکناری حاضر جواب
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥  کلمات کلیدی: موشتک ، آبکناری حاضر جواب ، جنگ سرنیزه ، خدا قوت

اهمیت تبلیغات

آن روستا زاده دانا می خواست اهمیت تبلیغات را گوشزد کند ، همیشه موضوع تفاوت تخم مرغ و تخم اردک را مثال می زد و می گفت با اینکه تخم اردک هم درشت تر است و هم خاصیت بیشتری دارد ولی به هیچ وجه به اندازه تخم مرغ مشتری پسند نیست و بازار خوبی ندارد.

ایشان در توضیح این تفاوت می گفتند:

-  مرغ پس از هر بار تخم گذاشتن شروع می کند به داد و فریاد ، تمام عالم و آدم را با خبر می کند که امروز هم یک تخم 50 گرمی گذاشته ، مرغ های آبکنار می گویند کد کد کداز....... و مرغ های فارسی زبان قد قد قدا سر می دهند .

نباید فکر کرد که مرغ ها بدون منظور تبلیغاتی چنین کاری را انجام می دهند ، چرا که اگرعلت آن را فقط یک عمل غریزی فرض کنیم ، باید پس از تخم گذاری در لانه خود باقی می ماندند و می سوختند و می ساختند و یا با شدیدترین فریادها عکس العمل نشان می دادند ، یا حداقل سرو صدا را از داخل لانه شروع می کردند و بقیه را در خارج از لانه ادامه می دادند.

در حالی که به محض خروج از اطاق زایمان شروع می کنند به داد و هوار و زمین و آسمان را به هم می دوزند به نحوی که آرام و قرار را از تمام موجودات اطراف حتی خروس ها می گیرند و خروس ها نیز حیرت خود را با گردن بر افراشته و صدای اوهو هو........ اوهو هو..............نشان می دهند، یعنی این چه کاریه؟ چرا آبرو ریزی می کنید؟

-  در عوض اردک بیچاره که همیشه تخم های 95 گرمی عرضه می کند و چون این کار را بی سرو و صدا و با وقار هرچه تمام تر انجام می دهد ، نظر کسی را به خود جلب نمی کند.

××××××××××××××××××××××××

پیر مردی بار سنگینی بر دوش حمل می کرد که با شرایط جسمانی او تناسب نداشت ،  از سنگینی بار تقریبا" توان طی ادامه راه را از دست داده بود ، قدم های آهسته تر بر می داشت و هر چند قدم که به جلو بر می داشت لحظاتی بارش را بر زمین گذاشته و استراحت می کرد. 

رهگذری که از روبرو به وی نزدیک می شد و حال نزار پیر مرد را نظاره گر بود، با خود اندیشید اگر نمی تواند در حمل بار کمک کند، حداقل می تواند با کلام خود روحیه بخش باشد و به محض رسیدن به  او با صدای رسا و لحن کشیده گفت:

-  خــــــدا قـــــوت مشــــــتی ....

پیر مرد فرصت را غنیمت می شمرد و بارش را به زمین انداخته  و شروع می کند به غرولند کردن و رو به رهگذر و با عصبانیت می گوید:

-  حالا خوب شد؟ شما که نمی گذارید ما کارمان را انجام دهیم !

بنده خدا از گفته خود پشیمان شد و با شرمندگی گفت:

-  مشتی جان من که چیز بدی به شما نگفتم ، به شما گفتم خدا قوت که کمی نیرو بگیرید و اگر نمی توانید بار به این بزرگی را به مقصد برسانید بهتر است از اول آنرا  بر دوش نگیرید تا مجبور نباشید بهانه های بنی اسرائیلی جور کنید.

×××××××××××××××××

 فقط جهت یاد آوری چون احتمالا" همه شنیده اند:

می گویند یک آبکناری حاضر جواب حدود 45 یا 50 سال پیش در انزلی به یک فروشنده دوره گرد می رسد و قیمت اجناس را از وی می پرسد و در میان همه آنها قصد خرید یک چوب سیگار می کند و می پرسد:

- مشتی جان موشتک چند؟ (چوب سیگار چند؟)

فروشنده می گوید:

- یک قران (یک ریال)

آبکناری احساس می کند قیمت یک چوب سیگار که چندان طول وعرضی ندارد نباید به این حد گران باشد و بلافاصله با کامپیوتر مغزش محاسباتی انجام می دهد و با تعجب و کمی عصبانیت و با همان لهجه شیرین خودمانی می گوید:

- اوهوهو !!!  اخر خوش انصاف موشتک دانه ای یک قران ! پس دار ایتا چند؟

( آخه خوش انصاف ، اگر چوب سیگار هر دانه یک ریال باشد پس یک درخت که می توان از آن تعداد بیشماری چوب سیگار تولید کرد چند خواهد بود؟)

×××××××××××××××××××××××× 

ما که شنیدیم و دوست داریم شما هم بشنوید: 

یک آبکناری حاضر جواب دیگر در سال های دور به سربازی اعزام شده بود و مو ضوع مربوط به زمانی می شود که ایشان در حال سپری کردن دوره آموزشی بود.

 آنهایی که خدمت مقدس سربازی را گذرانده اند می دانند که در دوره آموزشی سرباز با انواع مهارت ها آشنایی پیدا می کند و  مهمترین بخش آموزش در سربازی یاد گرفتن کاربرد انواع سلاح ها و تاکتیک های رزمی است و برای هر نیرویی الزامی است که علاوه بر شناخت کافی از امکانات خودی، از تجهیزات و نوع سلاح سازمانی دشمن هم اطلاعات نسبی داشته باشد.

افسر آموزش با جدیت فراوان مشغول تعلیم سربازان بود و مبحث آن روز "استفاده از سلاح سرد و دفاع انفرادی" بود .

آموزش دهنده وارد بحث استفاده از سرنیزه برای سربازانی که تا آخرین گلوله جنگیده اند می شود و چگونگی نصب سرنیزه بر روی تفنگ و جزئیات حرکات و آرایش رزمی را در مقابل دشمنی که اتفاقا" او هم در یک شرایط مشابه قرار گرفته بود، نشان می داد. 

 افسر مربوطه به سربازان نشان می داد چگونه پای چپ را جلو گذاشته و با تفنگ سر نیزه دار به دشمن روبرو حمله ور شوند و برای از پا در آوردن وی سعی کنند ابتدا سرنیزه را در بدن او فرو کرده و به سرعت خارج کنند و بلا فاصله با قنداق تفنگ به سر آن بد کار ضربه بزنند و زمانی که نقش بر زمین شد می توانند با ضربه نهایی کارش را تمام کنند.

 تمام سربازان با هیجان و دقت فراوان سعی در آموختن آن داشتند و اصولا" اموزش جنگ سرنیزه چنان شیرین و مهیج است که کمتر کسی نسبت به آن بی علاقه است و هم ولایتی ما هم از این قاعده مستثنی نبود و به همین ترتیب جنگ سرنیزه را یاد گرفت ولی تفاوت آن با دیگران این بود که اولا" برایش سوالاتی ایجاد می شد و ثانیا" جرأت می کرد و سوالات خود را می پرسید و همین کنجکاوی ایشان باعث طرح سوالی شد که افسر با تجربه آن زمان از پاسخ مستقیم سر باز زند.

زمانی که افسر شروع کرد تمام آن حرکات را یک به یک تکرار کردن و وقتی رسید به جایی که که می بایست سرنیزه را به بدن دشمن فرو می کرد و سریعا" خارج می کرد، سرباز آبکناری صبر از کف داد و با انجام یک احترام نظامی یک قدم به جلو برداشت و به نشان سوال جلسه را به سکوت واداشت و گفت:

جناب سروان، شوما همش گووینو سرنیزا فوقا اونه شکم دیرین، بیرین باور بزن اونه سره تان، یعنی شوما فکر کونینو کی اون خوشکو کوورا × ، خاب من کی اونا بزنم اونا مرا زنه ، اون کی خوشکو کوور نیو هتو بیسو من تا اونا بکوشم.

ترجمه: جناب سروان، شما که همش می گویید سرنیزه را فرو کن توی شکش و بیرون بیاور و بکوب توی سرش، یعنی شما فکر می کنید او مثل کپور(چوب) خشکه ، خوب من که بزنمش او هم می زند، اون که چوب خشک نیست بایستد تا من او را بکشم.

× خوشکو کوور به کپور دودی می گویند که تمثیل وار به جای چوب خشک بکار می رود.

با شنیدن این سوال که حقیقتی در آن نهفته بود نه تنها موجب دلخوری افسر نشد بلکه ابتدا افسر را به خنده ای از ته دل وادار کرد و سپس بعنوان تشویش ، گروهان را نیم ساعت زودتر به استراحت فرستاد و کسانی که خدمت سربازی را طی کرده اند می دانند نیم ساعت زودتر به استراحت رفتن چقدر لذت بخش و شیرین است.