آبـکـنـار مـا

مـطالـب فـرهنـگـی خـطـه زیبـای آبـکـنـار

یاد دوران
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸  کلمات کلیدی: یاد دوران

یاد دوران

سلام

این اسب ها را می شناسم من ، ازتابستان های کودکی ام به یادشان دارم ، اینجا دریا کنار است ، جایی که آبتنی میکردیم ، هر سال تابستان مادرم اینجا حصیرمی شست.

و ما به شوق آبتنی به مادردرآوردن حصیرها کمک می کردیم ، هنگام رفتن به دریا صدای خنده و شادی ما به آسمان بلند بود ، چه کیفی داشت آن بازی ها و آن  آبتنی ها ، وقتی مادرحصیرها رامی شست ما مشغول بازی بودیم ، من که ترسوتر از همه بودم همان نزدیکی مادر تا زانو در آب میرفتم  و آب بازی می کردم ، گاهی از ترس زالو گریه میکردم و مادر دلداریم میداد ،  دیگران که شیردل بودند تا وسط های مرداب شنا میکردند و یا قایق سواری میکردند. مادر خیلی نگران بود و مرتب زیرلب می گفت که اگرخدای نکرده  گم بشن به آن مرد چه بگوید ، اگر زبانم لال غرق بشن  جواب مادر بزرگشان را چه بدهد.

به زودی گشنه مان می شد و باید فورا" برمی گشتیم به خانه وته بندی می کردیم ، مادر که هنوزکارش به نیمه نرسیده بود باید ما را جمع و جور می کرد ،  یکی مان ازگشنگی می نالید ،  یکی مان ازگرمای زباله ضجه میزد ، آن سومی که تیزپا بود پیشاپیش می دوید تا به خانه برسد ، مادر مانده بود و آن حصیرها که حالا آنقدر سنگین شده بودند که دیگرجا بجائی شان ازتوان ما خارج بود ، مادر یکی دو تا از حصیرها را روی سرش میگذاشت و راه می افتاد به طرف خانه ، از حصیرها آب می چکید روی مادر و او خیس خیس می شد. یکی مان دستش را محکم گرفته بود و آن دیگری به دامنش آویخته بود ، گاهی مادر میخواست حصیر روی سرش را کمی جا بجا کند و یا آنها را با دست دیگرش نگهدارد. آن که دست مادر را در دست داشت حاضر نبود آن را رها کند و شیون میکرد. این راه رفتن از خانه به کنار دریا که به چشم به هم زدنی می مانست ، راه برگشت از کنار دریا به خانه تمام شدنی نبود ، همین که به خانه می رسیدیم د رچشم به هم زدنی غذا حاضر بود ،  مادربزرگ به مادر تشر میزد : « عروس، اول یک لیوان آب بده دستشان ، تشنه اند بچه ها مگر تو دختر یزیدی» ، دور سفره می نشستیم ، می خوردیم بی تعارف ،  دوغ و پلو را از هر پلو خورشی  بیشتر دوست داشتم ،  مادر باید بر می گشت کنار دریا تا باقی حصیرها را بیاورد ،  می ترسید آدم ناتویی چشمش به حصیرهای ما بیفتد ، مادر می رفت دنبال حصیرها و من همان جا کنار سفره دراز می کشیدم ، از آن سفره تنها پوسته های سیر باقی مانده بود که در اثر وزش نسیم در هوا معلق بود ، دگمه پیراهن را باز می کردم ،  پیراهن های دوران بچگی ام جنسش طوری بود که بعد از هر وعده غذا تنگ می شد ، احساس قشنگی بود وقتی وزش نسیم ملایمی را بر پوست شکم اندک برآمده ام احساس می کردم. چه کیفی داشت خواب زباله.

وقتی بیدار می شدم می دیدم دستی مهربان متکایی زیر سرم گذاشته بود.

 

نویسنده : فرهاد